سمپاد جیگر

خب اینجا وبه منه همه هم می دونن نیاز به توضیح نیست که :D

 
یاد باد..
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

چه روزگاری داشتم..چه دل و دماغی..چه سرخوش بودم!!!! ای کاش همونقدی می موندم..دلم تنگه اون موقع هاست..یادش بخیر....


 
comment نظرات ()
 
 
به جای خنده....
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
 

یخیلی سخته...سخته که تو مطمئنی...سخته که می گن دروغه...سخته که اینجایی اما نمی تونی کاری بکنی..ثابت میکنم...بلاخره ثابت می کنم

- همه چی داغونه..اینجا سیاهه

- اما اینجا سفیده..نوره!

- منو راه میدی؟

- بستگی داره!!!

- به چی؟

- به سیاهی!تو سیاهی طاقت بیار!بایست!محکم!

- نمی تونم!خورد میشم!میشکنم..باور ندارن!

- میرسی...تلاش کن...

- نمی کشم! سخته..نمیشه دید!

- نور باش..توسیاهی...

یواش...یواش..یواش...

فکر میکردم تموم شده! فکر...نه!نشده!یعنی شد اما چه جوری؟

دنیای من...دنیا...دنی..پست!دنبالت میگردم...که سفید باشی...که روشن باشی..که نور باشی!

بزرگ شدم،نه چوئن قد کشیدم،چون می بینم!بهتر از همیشه!افسوس...اما،دیده ها،بدتر از همیشه!

خط بکش..رو بدی،رو سیاهی..دروغ..پستی!اینجا غول داره..یه غول کوچیک...اما بد!بدتر از همه!از وقتی اومده همه چی سیاهه..زشته...مادرم غمگینه.. پدرم دلگیره...من دارم می بازم..من کجام؟من کیم؟ نمی خوام بازنده باشم!حتی گارفیلدم میفهمه که مزه لازانیا با سوپ فرق داره! (آخیش مطمئن شدم ساحله داشتم دق میکردم!) کی می دونه نون خشک ارزشش چنده؟ تو کدوم خوشس؟

- میشنوم!!!

-چی میگه؟

- هیچی! فقط میشکنه... راه دوره..سخته!نمی کشم!

- امتحانه..سعی کن!راست بگو!بزرگ شو! صبر کن! بزرگتر! سخت شو! آهن باش! بریز دور!

- کی میتونه؟

- تو! تو! تو!تو!... اگه بخوای! نه بخوای..اگه بخوای که بتونی

- من میخوام! من می تونم!

-بیا! اگه بتونی..نوری..سفیدی...!


 
comment نظرات ()
 
 
یک سال کنکوری
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

سلام بچه ها!بچه ها سلام! خوبید یا چطورم؟ (لامصّب یه اپسیلون تغییر می کردی! ناسلامتی کنکور دادی،یه سال بزرگ شدیا!) بر نخود آش......

                     از این نخودا!!!

 

حالا الوعده وفا!

می دونم همتون از اینکه کنکور دادمو برگشتم خیلی خوشحالید،و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید! (اووووف!اعتماد به نفست خیلی کم بود،حالا بیشترم شد.)

الهی! نگران بودید نه؟ نگران نباشید! (از این به بعد ما با شماییم!موسسه آموزشی کنکور قلم2!) کنکور حداقل شبانه چمران رشته آبیاری گیاهان ضد آب در میام. (کی نگران تو بود آخه؟ نبودی راحت بودیم!) داشتم فکر می کردم آدمی که دانش آموز نیست،دانشجو نیست، دانش پژوه نیست، کنکورشم داده، شاغلم نیست بش چی میگن؟ (مثه تو؟ می گن علّاف!!!)

حالا بذارید تعریف کنم:

یک سال کنکوری:

سالی که بر من گذشت: یک سال خفقان،بدبختی،بیچارگی. ایام اینگونه آغاز می گردیدکه صبح زود با تشر مادر که:ای کنکوری!تو کنکوری هستی! کنکور داری!(کلاً کنکور!)باید سحر خیز باشی،بیدار می شدی!

تا چشم می گشودی خود را پشت میز بدبختی می یافتی.

مراسم صبحانه اینگونه بود که تو بودی و مادر و پدر! هر چقدر می توانستند در حلقوم آدمی می چپاندند! (نه که تو هم از خوردن بدت میاد!!!!) حالا هر چه! می فرمودیم: بعد از صبحانه دیپورت می شدیم به سمت میز بدبختی و تا ظهر عین خر بلا نسبت کتاب میل می فرمودیم.در لابه لای درسها ننه خوراکی میاورد (چند کیلو اضافه کردی؟) جیییییییییییز (اگه به کسی نگی خییییییلیییییییییییییییییییییییی!) بعد مراسم ناهار کنکوری که عموماً با تحلیل برنامه های کنکوری میگذشت و در نهایت صرف یک ناهار چرب و چیلی.

عجب ناهاری!!!!

 

نیکی این سال در این بود که مادران هیچ گاه در فکر رژیم فرزندان نبودند (قشنگ معلومه این متن ماله یه آدمه خپله! از همه جاش بوی خوردن و خوراکی میاد)

      این خپله!

و حتی از آنها تمییزی اتاقشان را نمی خواستند (لازم به ذکر است تنبلی را به صفات خپل اضافه کنیم)

             کفیث

 

            تمیز

 و رایج ترین جملات در بین مادران کنکوری به شرح ذیل بود:

1-بذار بچم بخوره،همش داره درس می خونه انرژی می خواد(بچه قبلاً خورده،زیر بلوزشم قایم کرده!)

2-صدای تلویزیون و کامپیوترو ببندید بچم داره درس می خونه(بچه در حال گوش دادن به mp3 

              mp3

 

3-الهی!نصفه شبه چراغا رو ببندید بچم می خواد بخوابه صبح پاشه درس بخونه(بچه در حال بازی کردن با موبایل)

4-بچم فردا امتحان داره،داره درس می خونه (بچه در حال نوشتن تقلب)

 تقلبای من واسه امتحانا!

خونه کسی که می رفتن سراغ آدمو می گرفت

5-بچم نیومد،کنکوریه داره درس می خونه (بچه با دوستاش رفته بیرون)

            یوگی و دوستان!

6-لطفاً زنگ نزید،صدای زنگ تلفن مزاحم بچمه داره درس می خونه(بچه در حال حرف زدن با موبایل)

7-لطفاً کسی نیاد خونمون بچمون کنکور داره،داره درس میخونه! (دوست بچه اومده خونه دارن با هم فیلم میبینن!)

(ای جااااااان بچّچّچّچّه! این بچه چن سالشه انقد اکتیوه!) بچم کنکوریه!18!

و کلاً بزرگترین خالی بندی بشریت از زبان مادران کنکوری ها:

8-بچم داره درس می خونه!قربونش برم!(عقده ای! میگم اگه مامانا قربونه آدم میرن ما هم کنکوری شیم!)

خلاصه در این یک سال همه چیز نیک پیش می رفت الا درس!

کنکور هم که خیلی مسخره بود!سخت و طاقت فرسا! اون نیز گذشت! امیدوارم برای یک شروع دوباره بپذیرید! خب دیگه منو یادتون نره!فعلاً

 


 
comment نظرات ()
 
 
خدافظ بچه ها
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
 

یا الله! یاالله! (اِوا خاک عالم، صب کن چارقدمو بیارم) هه! سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت، به اون نگاه نازت!! (اوبس! تو چرا باز پیدات شد؟) الهی! خوبید؟ چه خبر؟ چه طورین؟ اَاَاَاَاَ......!!! چقدر آپ نکردم! 7 ماهه! (کاش حالا هم نمیومدی!) نگران نباش اومدم الوداع! اگر بار گران بودیم رفتیم! اگر نا مهربان بودیم رفتیم! خانم ها، آقایون گریه نکنین، قول میدم سر یه سال آپ کنم!( هه! از اون قولا! تازه کسی گریه نکردکه!) هی روزگار! روزِ آخرِ، تا دلت می خواد بنداز، کاریت ندارم! یه جورایی اومدم حلالیت بطلبم! (مگه می خوای بری مکه؟ یا سفر آخرت ان شا الله تعالی؟) کاش می شد بریم! (هه، بابا بیخیال،به قول معروف: )) مقصود تویی/ کعبه و بت خانه بهانست)) ) این چن وقته چه اتفاقات جالبی که نیافتاد! سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،هنری...! حیف نشد آپ کنم! اینم که دارم می رم واسه اینه که کنکوری شدم! (به به سلامتی! چه سعادتی) همه واسم دعا کنین بلکه رتبمون زیر 10000000000000..... شه! همین دیگه این بارم آپ کردم که بگم تا سال دیگه فظتون باشه. (الهی،این اولین آپ غم انگیز بچمه) خلاصه اگه بدی دیدین، اگه یه وقت با چرت و پرتام وقتتونو گرفتم،توهینی چیزی شد،ناخواسته بوده! به بزرگی خودتون ببخشید دیگه.(ساحل جونم، نرو،اگه تو بری من به کی تیکه پرت کنم؟) نه دیگه! وقتتونو نمی گیرم! مواظب خودتون باشید. خداحافظ!

همه جا رنگ تبسم

رنگ شادی

رنگ شور

بی تو شاید ...

به هوای آسمان ها

تا فراسوی زمان

در میان آرزوها...

جنگ دارم!

با تو اما...

در فضای دشت تنها

تا شقایق

تا تنفس

تا مرگ

خواهم رفت

تا بگویم راز هستی های پنهان

با همه کردم وداع

با تو اما..همچنان در یک اتاق

سرد و تنها

بیخیالِ بیخیالِ بیخیال.....

(به ذهنت فشار تیار،معنیشو نمی فهمی. حرفای .راستی این آپ آخریشو نظر بدین بچم فکر نکنه فراموش شده!هرچند کلاً بلد نیست فکر کنه! فظظظظظظظظظظظظظظظظ)

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرانجام ایران در المپیک پکن
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
 

سلام چطوری؟؟؟بدون حاشه می رم سر اصل مطلب(اِاِاِ...؟چی میگی؟؟بابا حاشیه داره!پس این سیاه قالبت چیه؟؟) باز تو نخیسیده پریدی وسط آش آبادانی؟؟یه بارم شده اندازه کوپنت اون آروارهاتو بجنبون!خب آخر عاقبت انواع و اقسام ورزشها در المپیک:

کشتی: (غرق شد؟؟وای خدا مرگم بده،چن تا مسافر داشت؟؟)ای خدا!!!منو از دست این نماینده قوم عجوج مجوج نجات بده!بیثوات جونم کُشتی،نه کَشتی!فرنگی که به به!پنجم!افتخاری بس به یاد ماندنی!( سوریان بنده خدا با ناداوری پنجم شد!) حالا هرچی!به هر حال پنجم شد!

جودو: پنجم!بله دیگه!نیست ما به پنج تن و اینا زیاد اعتقاد داریم!عاشق این عددیم!بد رقم کلید کردیم سرش!(ضایعیش اینجا بود که دفه پیش به خاطر اسرائیلیه نرفت سر مسابقه این دفه .... :D)(همون!)

بوکس: پنجم! باخت سرافرازانه ای بود:D (جداً این مجریا تعطیل کردن!آخه باختم سرافرازانه میشه!نه خودمونیم دیگه..میشه؟؟)

شنا:گمونم از تو لیست بیرنمون نکردن هنوز!(به قول خودت هنوز!شب دراز است و قلندر بیدار!)(همینشم خدا رو شکر)

وزنه برداری: (جای گمبلمون خالی! :Dبه جون خودم بود طلا رو می گرفت!!)(همون بهتر که نیست!من که ازش خوشم نمیاد)اینا هم که از مرز 210 اونورتر نمی رن!(تو که نمی دونی!!آخه خطرناکه حسن!!)

این داستان ادامه دارد!بقیشو تو یه آپ دیگه میذارم!


 
comment نظرات ()
 
 
یکی را گفتند ادب از که آموختی؟؟؟گفت از خودم:دی
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠
 

...! (این چیه دیگه؟؟سلام کن..!)چی میگی؟؟؟سلام کنم؟نمی دونستم!!!خب سلام!حالا جواب بده:D در اندیشه این بودم که چی بنویسم!وقتی به اندازه کافی از اینکه به جایی نرسیدم عصبی شدم رفتم کتاب خوندم!(این دفه تو چی میگی؟؟کتاب!!؟؟تو تابستون؟غیر درسی؟؟اونم تو؟؟؟مطالعه آزاد؟؟یعنی باور کنم؟؟!) ذوق نکن از این کتاب جیبی ها بود:D تصمیم گرفتم یه قسمتی از کتابو بنویسم!یکم ادب یاد بگیری:Dآخه کتاب آداب معاشرت بود!!!

*** توجه (قیمت مقطوع است) تنها قسمت بنفش رنگ نوشته های کتاب است!***

آداب سلام کردن

چگونه باید سلام کرد؟ خیلی آسان است، بگویید سلام (:D طرف فکر کرده ما کشمشیم!موش بخوره اون نویسندشو با این هوش زیادش!)

میان جوانان و دوستان صمیمی؛«به به،سلام»(یا اسم او را می برید یا نمی برید) ( اونی که این حروف قصار رو به کار برده یا نابغه بوده یا نبوده! :D)

به یک خانم؛ «سلام خانم»(جلل خالق!واقعاً باید اینو بگیم؟؟تا حالا فکر می کردم باید بگیم خداحافظ خانم! :D)

به یک آقا؛ «سلام آقا» (یا پیغمبر،چقدر تحول! اون موقع ها ما یه چیزای دیگه می گفتیم! :D)

به یک اسب؛ «سلام آقا اسبه» (بابا تَوَهُم:D)

اگر ماده است؛ «سلام مادیان خانم»(طرف از منم شادتر بوده:D)

اگر از نر و ماده بودنش بی اطلاعید،..(خدا مرگم بده!!نگو بقیشو!کتاب بی حیا! :Dبیییییییییییییییب)

به یک خانم و آقا؛«سلام آقا، سلام خانم» (هنر غیب گویی در حالت چشم بسته توسط نویسنده اینجا نمایان می شود:D)

به یه دختر ترشیده؛(لابد می گیم سلام ترشی خانم:D گمونم باید بررسی بشه کوزه ای که توش طرفو ترشی انداختن چن کیلویی بوده:D)

«سلام خانم»

هرگز نگویید« سلام دختر خانم» (لابد بگیم سلام آقا پسر،اینم کتابه تو خوندی؟؟)(بگذارید خیال کند اگر می خواست می توانست شوهر کند!!!)(چی میگی؟؟وا.. اگه می تونست!این روزا شوهر قحطی:D)

این فقط نیمی از قسمت سلام کردن کتاب بود!!تازه مال دخترها و پسرهای جوان بود:D ما چقدر بدبختیم!!!اما خدا وکیلی به شخصه به جای این همه خندیدن باید گریه می کردم!چون بیشتر جا داشت! ولی خوب شد این کتابو خوندم وگرنه خدای نکرده بی ادب از این دنیا می رفتم:D(هه هه!!کتابای مفید!جالبش اینجاست که از کتاب خونه مدرسه خریدتش!!!یه کتاب به عمرت خوندیا،اونم اینجوری از آب در اومد) همینو بگو تازه بعد می گن چرا کتاب نمی خونی!وا...!فعلاً


 
comment نظرات ()
 
 
برگشتم!!!
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

سلام! واژه ای که می تونه یه شروع دوباره باشه! می تونه آغاز یه آشنایی باشه! می تونه شروع یه پایان قشنگ باشه! (جلل خالق! بابا توهم! خودتی؟؟) نه پس بابامه! خب آره خودمم! (شک دارم) خب نظرت زیاد مهم نیست. (الآن از این حرفت فهمیدم خودتی!) خب بچه ها خوبین؟ چه خبرا؟ این چن قرنی که نبودم گرفتار زن و بچه و زندگی و گرونی و مشکلات زندگی و چی بگم که هر چی بگم کم گفتم! (اُه باز این جو گرفتش!) بابا مگه ننه پدرم ولم می کنن؟ هر چی می گم تابستونه فصل بازی و خنده! بچه ها توی کوچه گرم بازی مثله چن تا پرنده. باز می گه بشین درس بخون! چه کنیم دیگه می گن بزرگ شدی باید این مسائلو بفهمی و برای آیندت برنامه ریزی کنی! (من که بعید می دونم حداقل تو یکی بزرگ شده باشی یا چیزی بفهمی) دِ منم همینو می گم! به هر حال زندگی سخته (چه ربطی داشت) ربطشو تو نمی فهمی، وگرنه ربط داره! خلاصه از یه طرف اجاره خونه، از یه طرف تورم و گرونی، از اون طرف برداشتن یارانه، از یه طرف دیگه موندم واسه اون 1900000 جوونی که آماده ی ازدواجن چی کار کنم! مملکتو داری! اینا فقط تعداد مجرداییِ که آماده ی ازدواجن! خدا به داد برسه! ( بدبخت سرت به کار خودت باشه! چی کار مملکت داری؟ الآن فیلترت می کنن! اما جداً ها! واسه همینه هر چی به بابام می گم آستین واسه من بالا بزن می گن حالا زوده! نگو می خواد اول تکلیف این 1900000 مشخص شه بعد!) واقعاً که این جوونا خودشون معضلی هستند تو این جامعه! من فعلاً وقت ندارم! ان شا الله طی اجلاس آتی مفصلاً این بحث رو مورد تحلیل و بررسی قرار خواهیم داد. ( تو کجت بودی که این جوری حرف می زنی؟؟؟ نکنه یه چی خورده تو مخ نداشتت؟؟؟) جات خالی مسافرت بودم!! الآن البته در خدمتتونم (کاش نبودی) خب من این یه بارو آپ کردم که فقط اعلام حضور کرده باشم!:D فعلاً


 
comment نظرات ()
 
 
شاید یه دفاعیه یا حرف دل
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳
 

سلام! خوبین؟ خیلی وقت بود نبودما! اما حالا هم که هستم کلی حرف دارم!

 یه سری حرفا تو دلم بود که اگه نمی گفتم می ترکیدم!راجع به همایش ریاضی!

نمیشه اسم ببرم اما امیدوارم مخاطبانم متوجه بشن که منظورم کیا هستن.

اولاً اینکه کار بعضی از دوستان که همایش ریاضی رو با همایش شیمی مقایسه کردن کاملاً اشتباه بود.به چند دلیل:

1-برگزار کننده های همایش شیمی پسرای سوم دبیرستانی بودن در صورتیکه دبیرای همایش ریاضی دخترای سال دومی بودن!

2-شیمی خودش بحثیه که کاملاً با ریاضی فرق داره پس فضاهاشون نمی تونه مثله هم باشه!

3-دبیرای همایش شیمی تجربه سومشون بود در حالیکه ما اولین همایش ریاضی دانش آموزی رو حتی می تونم بگم در سطح استان برگزار کردیم!

4-دبیری مثله آقای سرکوهکی به طور مداوم پشتتون بود و کلاً پشتوانتون از ما خیلی قوی تر بود!
5
-بذارید تعارفو کنار بذارم، دخترا خیلی بیشتر سرشون واسه این چیزا درد می کنه ولی به دلایلی که واضحه تو همایش ما شرکت نکردن! همین باعث شد که همایش در حد بهشتی و فرزانگان بمونه.(هر کس خواست بیاد شخصاً دلایلو براش شرح می دم)

6-پسرا آزادی عمل بیشتری دارن حتی از سمت خونواده ها!

.

.

.

گمونم کافی باشه اما اگه قانع نشدید بگید چون بازم هست.

یکی از آقایون وقتی برای ارائه مقالشون بالا رفته بود گفته که امروز به من گفتن ارائه دارید!آقای x بنده شخصاً 5شنبه تو جلسه بتون گفتم که مقالتون فقط برگزیدست اما شما گفتید کامل می کنم و میارم چون الآن هم برای ارائه آمادم!

آقای y   که تو وبلاگتون می زنین همون روز به بچه ها گفتن بیاین ارائه بدید،

 اولاً که ایشون خودشون اصرار داشتن و گفتن من آمادم منم بشون گفتم جا نداریم اما چون اصرار کردن براشون جور کردم!

 ثانیاً وقتی مقاله ای از شهید بهشتی انتخاب می کنیم اما ارائه دهنده روز همایش تو سالن می گن خجالت می کشم و ارائه نمی دم چاره ای جز این نداریم.

 ثالثاً وقتی بچه های شما شب همایش با ما تماس می گیرن و می گن ما آماده ایم، 200تا بروشور چاپ کردیم، اسلایدا آمادس، باید ارائه بدیم من چی می تونم بشون بگم، وقتی همه کاراشونو کردن!؟

اما در مورد غرفه ها:

آقای مظاهری شخصاً یه عذر خواهی به شما بدهکارم! ترجیح می دادم حضوری باشه! اقدام هم کردم اما به دلایلی که خودتون می دونین نشد. می خواستم یه چیزایی رو هم براتون شرح بدم و توجیه کنم که متاسفانه.... اینجا هم جاش نیست!به هر حال معذرت می خوام، شرمنده، مشکل از ما نبود، امیدوارم سال دیگه اینجوری نشه

!اما در مورد بعضی اتفاقات دیگه که افتاد... به نظرم اشتباه بود که غرفه ها تو کلاسا بود. به همه هم گفتم که چرا جای دیگه نشد! اما اگه مثلاً تو کریدور برگزار میشد می تونستیم سازمان دهی بهتری داشته باشیم.در ضمن مطمئن باشید سال دیگه هم همایش هست چون از همین الآن صحبتش شد و من به همه دوستان قول می دم خیلی بهتر از امسال باشه، فراخوانشم زودتر میاد! 

اما نواقص...!

تمام اعتراضات وارده! دلیلی نمی بینم خودمو تبرعه کنم، چون قبول دارم همایش یه چیزایی کم داشت! اما پایان ارائه مقالات هم گفته شد که ما اولین تجربمون بود! باز هم به خاطر کاستی ها عذر می خوام!ناگفته نماند خیلی ها راضی بودن، البته استقبال هم شد!

اگر سوالی یا اعتراضی هست و یا چیزی باقی مونده شخصاً پاسخ گو هستم، می تونید بگید!در مورد کسایی هم که نام بردم اگه خواستید بیاید اسامیشونو می گم!

فعلاً


 
comment نظرات ()
 
 
مثبت مثبت +++++++++ دي:
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢
 

 سلاااااااااااااااااااااام وااااااااااااي نمي دونيد (نه نمي دونين منفيه :D مي دونين) من خيلي خوشحالم و شادم.شما خوبين نابغه هاي تيزهوش باهوش؟؟؟؟؟؟؟(من در حال ساتر كردن موج مثبت:D) جاتون خالي دكتر فرهنگ پريروز اومده بود سخنراني (همونه پس سخنراني بوده تو جو گير شدي ) نخيرم حالا هيچي بت نمي گم نمي خوام امواج منفي منتشر كنم.(مثبت مثبت مثبت ++++++.....) خلاصه ي صحبتاي آقاي دكتر:

ليلي مجنونو دوست داره اووووووووواَاَاَاَاَ..... نه ليلي مجنونو دوست نداره اووووووووواَاَاَاَاَاَ.....(اين داستان اول بود كه آقاي دكتر از مولوي گفتن البته با كمي تغيير منم يه سري تغييرات دادم براي شما گفتمش:D) سعي كنين مثبت بيانديشيد مثلاً اگه تو هر روز راه بري بگي من نابغم نابغه مي شي (جدي نگيريد ساحل جوگير شده ) و اگه بگي من بدبختم اين كلمه به ناخودآگاه ذهنت مي ره و هر چي بلاست از آسمون بر سرت نازل ميشه (گاهي هم به جاي بلا يه چيزايي ديگه گلاب به روتون روم به ديفار :D) (اي بي ادب) پس تو خوشبختي و به هر چي فكر كني بش مي رسي!!!!!!!!

مثلاً وقتي يه مسئله حل نمي شه بعد تو هِي فكر كني كه مي توني حلش كني و اين مسئله آسونه و حل ميشه ، اون واقعاً حل مي شه. گاهي حتي از خواب پا ميشي مي بيني حل شده.....!!!!!!!!!!!:O

(من يه مثال جالب تر مي خواستم بگم اِاِاِاِ اين دوستم كه اين مثال بالايي رو زده نشسته بغلم گير داده (نه تو بغلم نيستا بغل دستمه ههههههه)ميگه مثالت بي ادبيه و ربطي نداره و نمي گه اين كلمات به ضمير ناخودآگاه ذهنم مي ره:D) (مثال خودمو مي گم كه بعداً عقده اي نشم) مثلاً اگه فكر كني كه الآن بايد به bf يا gf ت زنگ بزني بلند شو زنگ بزن چون به احتمال قوي اونم به فكرت تواِ:D

يه چيز جالب ،اينو بگم بعد برم:بروبچز بهشتي:D همش درِ سالنو باز مي كردن و مزاحم مي شدن :D (مزاحم نه زشته بذار يه جمله مثبت بگم )مي خواستن از مجلس بهره ببرن :D كه آقاي شعباني رفت و حالشونو گرفت ههههه... خلاصه مثبت باشيد مثبت بنگريد ديگه بسه به اندازه كافي اطلاعات دادم چه خبره مگه يه آدم چقدر مي تونه توسط بالغ درونش حرف بزنه (اينو تو جلسه اي كه تو تالار مهر برگزار شد و دوباره آقاي فرهنگ بود ياد گرفته هه:D ) راستي يادم رفت ديگه سياوش قميشي گوش ندين  فعلاً باي باي نه باي باي نه تهاجم فرهنگيه خدا يار و نگهدارتون J  راستي تولدم مبارك دي:

 

دست خطو حال كن دي:

 

 

                     دكتر فرهنگ واقعاً با سواده دي:

موبايل نبرده بودم، نه كه مدرسه مي گيره :D از نت عكس گرفتم شرمنده (شرمنده منفيه:D)


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره برگشتم با چرت و پرتام دی: چقدر جام خالی بود دی:
نویسنده : ساحل شیطون! - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

سلام قبل از هز چيز يه معذرت خواهي درست حسابي بهتون بدهكارم ببخشيد كه خيلي وقته نيستم خب ديگه خودتون مي دونيد درس و ...نميذارن (اونم من كه اصلاً تو باغ درس نيستم) مي دونيد از 10 امتحان 20 تاشو جيم زدم (البته با دليل موجه دي(: خلاصه اينكه سخت گرفتاريم اما حالا اومدم تا خلاصه اخبار اين يك ما ه و اندي رو براتون بگم خب اول از همه به قول آقاي فرزام (يكي از بهترين دبيرامون كه دبير بهترين درسمون يعني فيزيك هستن) بسم الله الرحمن الرحيم و بهي نستعين خب بچه ها يكي بود يكي نبود جاتون خالي اين يه ماهه همش حال بود دي: اول سال كه هيچي همه دبيرا ميومدن ما هم يه اسم ميذاشتيم روشون بعدشم كه يه مشت قر مي زديم كه آره اين خوب نيست و اون خوب نيست و برنامه چه افتضاحه و از اين جور صحبتا ديگه يكي دو هفته اي كه گذشت فهميديم نه به غير از يكي دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده تا از دبيرامون بقيشون خوبن به همين دليل همون طور كه تو راه حلا بهتون گفتم رفتيم به مامان بابامون گير داديم كه من معلم مي خوام اونا هم دست به نقد از همون هفته اول دوم كلاسا شروع شد بعد از اون در تب و تاب نسبي همايش فيزيك كه تا چن روز ديگه فراخوانش به مدارس مي ره بوديم(عجب سوژه اي بشه اين همايش فيزيك واسه ما دي:) اما بالآخره هفته بسيج شروع شد از اونجايي كه تو ناحيه 4 يه جشنواره گذاشتن و مدرسه ما هم غرفه داره ما رفتيم اونجا حالا مشاهدات اندك ما در روزي كه قرار بود افتتاحيه باشه ما:

به غير از سه تا غرفه كه خواهرابودن بقيه غرفه ها رو برادرا تشكيل مي دادن (نه تو رو خدا فكر بد نكنيد ما از همون دور نظاره گر بوديم) غرفه ما اتفاقاً با يكي از مدارس شاهديكيه كه كوچكترين غرفه هم هست بود  دو مدرسه در يه مكان تقريباً 10 متري جالبه (بازم به قول آقاي فرزام.از اونجايي كه من اين آقاي فرزامو كه خيلي دوست دارم همه تيكه كلاماش افتاده رو زبونم) خلاصه غرفه برادرا چهار برابر غرفه ما بود چه چيزايي هم كه نذاشته بودن عكساشو حتماً براتون ميذارم غرفه ما شلوغ ترين غرفه بود تازه همه غرفه ها كامپيوتر داشت الا ما ماله ما فقير فقرا يه ده نفري هم مسئول داشت دي: (نخند اين نشون دهنده ي بسيجي بودن بچه هاي فرزانگانه دي: )غرفه برادراي شهيد بهشتي هم اين وسط خيلي جالب بود مي دونيد چرا؟؟؟ غرفشون دو قسمت مي شد دستاوردهاي علمي و انرژي هسته اي كه تو قسمت دستاوردهاي علمي گفته بودن آقاي فرزين رتبه  دوم كشور شده و تو قسمت انرژي هسته اي يه پارچه زده بودن كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست بچه هاي ما هم كه هر چي تحقيق بود چپونده بودن تو اين يه فسقل جا رباتشونم اورده بودن خيلي جالب بود دي: خب ديگه چيزاي جالب امسال باشه واسه بعد فعلاً براي سلام مجدد كافيه ديگه زيادي خوب نيست آدم ور بزنه تازه تو هم پررو ميشي با تا نبودم دوست عزيز تو رو خدا نزن

لازم به ذكر:

1-روزتون مبارك راستي مدرسه ما براي روز دانش آموز چادر نماز داد دي:

2-وبلاگ همايش فيزيك كه مسئولش از رفيقاي خودمه: www.physic-group.blogfa.com

3-هيچي ديگه خدافظ اهان نه يه چيز ديگه آپ بعدي عكساي اونجا رو ميذارم بعدشم مطالب باحال مدرسه رو كه حسابي بخندين دي: مثه من كه هميششه نيشم بازه دي: ديگه جدي جدي باي

اينم غرفه مجهز ما دي:


 
comment نظرات ()